من فقط شش سالم بود
خوب یادم مانده
که دلم می لرزید
که دمی باور اطراف برایم گم شد
بعد چشمم تر شد
همه ی عصمت هستی
همه ی سادگی و پاکی یک کودک معصوم
در همان لحظه ی مسموم، از احساسش رفت
من فقط شش سالم بود....
من فقط شش سالم بود
که دلم شاهد یک لحظه هجوم همه ی حجم حقایق می شد
و از این دایره ی پست کمی فهمیدم
و از آن پس دیدم
گرگ ها بیشتر از بره ی زیبای من اند
پس از آن حس کردم
هجی واژه ی آسان دروغ
بعد یادم دادند
که جور چندین حرف،
به هم آمیزد و یک واژه شود
مثلا مثل (خیانت) یا (مکر)
بعدها دانستم
قصه ی زاغ و پنیر، روبهی هم دارد
روبهی حیلت کار
چند گاهی که گذشت، چشم هایم آموخت
چشم های همه ی مردم دنیا مثل یکدیگر نیست
یک نفر کم می دید
یک نفر مثل زری دختر همسایه دوتایی می دید
یک نفر مثل خودم بد می دید
هم چنین فهمیدم
هر که خندید، دلیل دل زیبایش نیست
یا در این شهر وسیع، گر چه جا بسیار است
سادگی جایش نیست
سالها رفت و همین چندی پیش
باز در پاسخ این پرسش شش سالگی ام واماندم:
(دختر کوچه ی پشتی که دو چشمش سبز است
سبز هم می بیند؟؟؟ )
پانزده سال گذشت
همه ی ثانیه ها لال شدند
سخن ثانیه ی آخر امروز این بود:
(که زمان رفته، دگر جور دگر باید دید)
باز هر جا نگهم می چرخید
چهره ی قصه ی تکراری شش سالگی ام پیدا بود
من فقط شش سالم بود ...
رضا برزگر(سکوت)
پرستاری۸۷
پاییز ۸۹