سحِر سَحَری

سِحر چشمانت سَحَر از دیده ام دزدیده خواب

                                    کاسه ی صبر از تحمل ، چشم لبریزست از آب

حُسن خود خواهی ببینی در دو چشم من نگر

                                     نیست هیچ آیینه ای بهتر ز چشمان پر آب

قلب من گمگشته ی یلدای زلفان تو شد

                                      چهره بنما دلبرا همچون طلوعِ آفتاب

نازنین دریای مِی داری و می داری دریغ

                                      بس خمارم می روم از دست جانا کن شتاب

جام بوسی از لبانت حقِّ این مسکین بُوَد

                                       چون شراب لعل تو بگذشته از حدِّ نصاب

شمع جان از عشق تو در آب و آتش ساکن است

                                        بر سرش آتش بُوَد دائم به پا دریای آب

 

رحم کن بر این اسیر خویش کاو از دست رفت

تشنه لب ، جان سوخته ، حیران به دنبال سراب

امین نیک نهاد(اسیر)         

دل شکسته

دل شکسته ام امشب هوای او دارد

صدای خسته ام امشب نوای او دارد

تو ای کبوتر عشقم،به سوی من باز آی

اگر که اشک در چشم من،آبرو دارد

کدام کوی و نشانت کجاست ای گل من

عجب که چشم من از غم هنوز سو دارد

بیا تو یوسف زهرا که از غم هجرت

دلم نوای الهی به حق هو دارد

بیا به خاطر من نه، به خاطر این دل

که خوب بودن وماندن بس آرزو دارد

بیا به خاطر اشک فقیر پیرزنی

که جای آتش سیلی به چهره و رو دارد

بیا برای دل مادرت که با غم ودرد

امید، بهر نمازم به تار مو دارد

ویا برای همه لاله زارها که هر شب

ز عطر پاک قدومت، نشان و بو دارد

چو شد اسیر غمت دل، رها، رها گردید

خوش آن دلی که به دام غم تو خو دارد

معصومه توکلی نیا(رها)               

پرستاری ۸۷                       

مسافر

مسافر بود و از جایی ورای گوی پر مکر و دروغ ما


مسافر صاف و ساده؛ساکت و صادق


مسافر بی خبر ناآگه از دنیا


دلم از سادگی هایش به درد آمد


چه خواهد آمد این جا بر سرش فردا

 
دلش بی تاب رفتن بود و من اما دلم دلواپس فردا و فرجامش


به گوشش این چنین گفتم:


غریبه از همان راهی که این جا آمدی برگرد


درون شهرما ، هرکس خودش باشد پشیمان می شود روزی


گر این جا ساده باشی ناگزیر از جمعشان خط می خوری خوبم


در این جا خوب بودن ، معنی خوبی ندارد، معنی اش بی عقلی و خامی است

 
و پایانش شکست و رنج و ناکامی است


من دهزاده هم گاهی ، از این دهزادگی ناچار می ترسم


ز صاف و سادگی های دلی غمخوار می ترسم


در این جا هر کسی ریگی به کفشش دارد و هرگز نمی لنگد


تو گر ریگی به کفش خود نداری،کوله ات بردار و راهی شو


اگر در راه برگشتت زمین خوردی

 
به امید کسی ننشین


خودت بر خیز و بگریز از دیار من


در این سرسبز دشت ما


فقط یک گله گرگ میش جامه پیش روی توست

 
تو گر یک بره ی باهوش باشی می گریزی از چنین جایی


میان شهر ما حرف از حقیقت، کس نمی گوید


زبان محصور، پشت میله ی زندان دندان است


چرا از دانش و شایستگی دم می زنی جانم؟؟


در این جا هر که بامش بیش، برفش بستگی دارد به اصل و ریشه و نامش


غریبه، بار دیگر پیش پایت را نگاهی کن


در این جا، چاه تاریک و طناب سست و پوسیده، فراوان است زیبایم


اگر در چاه افتادی، خودت تنهای تنهایی


کسی اشکی برای بی کسی هایت نمی ریزد


تمام مرغ های آسمان هم، گریه شان چون اشک تمساح است


مسافر جان، کمی اندیشه کن در درد دل هایم


در این شهر سیه گر گام بگذاری

 
دگر فردا به جای خنده ی شیرین امروزت


لبت سرشار لبخند ریا و مکر و نیرنگ است


من اما هر چه می گویم تو می خندی و می گویی که نومیدم


دگر تا کی به چشمانت دروغی این چنین گویی


که فردایی به از امروز می آید


مسافر، مهربان، زیبا


کمی بر حرف من اندیشه کن خوبم


خدادر شهر ما تنهاست


حقیقت مرده در دنیا


چرا از حال و روز مردمان عبرت نمی گیری ؟؟


چرا من هر چه گویم، بر نمی گردی؟؟


زبانم خسته شد اما


کلامم بردر و دروازه ی گوشش اثر نگذاشت


مسافربی هدف خندید


مسافر از کلام پوچ من رنجید


مسافر رفت و فریاد مرا نشنید


مسافر رفت و چندی بعد


رخش را دیدم از بین شلوغی ها


شبیه مردم ما بود


ولیکن اندکی افسوس می لنگید


زمان می خواهد آن بیچاره تا با ریگ کفش خود کنار آید

 
ولی دیری نمی پاید....

رضا برزگر(سکوت)       

پرستاری۸۷